جمعه بیست و پنجم فروردین 1391
همت عالی
نادر شاه افشار وقتی به سید هاشم نجفی که از عرفا و زهاد زمانش بود رسید پس از تمجید وتعریف گفت شما چه همت عالی و بزرگی دارید که دنیا را رها کردید...
سید در جواب نادر گفت: همت عالی از آن شماست که آخرت را رها کرده اید و الا رها کردن دنیا که همتی نمی خواهد
شنبه چهاردهم آبان 1390
عرفه عارفان
دعاي عرفه از مشهورترين دعاهاست كه شامل مضامين عارفانهاي چون شناخت پروردگار و تضرع به درگاه لايزال اوست.
راويان گويند: در پايان دعا و ذکر يا رب، يا رب آن حضرت چنان حاضران را تحت تاثير قرار داده بود که از دعا کردن براي خودشان به آمين گفتن به دعاي امام حسين عليه السلام بسنده کردند و صداي گريه مردم صحراي عرفات را پر کرده بود تا اين که آفتاب غروب کرد و به سوي مشعر الحرام رفتند.
از مسیر نشانه هایت اگر بخواهم
بیایم
راه دور می شود.
کاری بگو بکنم
که تند و سریع مرا می رساند به تو
اصلا"چه طور می شود با نشانه هایی
که بودنشان ،هستی شان نیازمند
توست
به هستی تو استدلا ل می کنم ؟
الهی ترد دی فی الاثار
یوجب بعد العزار
فاجهنی علیک
بخدمه تو هلنی الیک
کیف یستدل علیک
بما هو فی وجوده مفتخرا الیک
کی نبوده ای
که برای اثبات بودنت .پی اثبات دلیل
بگردم ؟
کی دور بوه ای
که آثار ونشانه ها بخواهند مرا به تو
برسانند ؟
متی غبت
حتی تحتاج الی دلیل یدل علیک
متی بعدت
حتی تکون الاثار هی التی توصل
الیک
کور با چشمی که نمی بیندت
نمی بیند که همیشه در کنارش هستی
بدبخت بنده ای
که از عشقت بی نصیب ماند
عمیت عین لا تراک
علیها رقیبا
خسرت ضعفه عبد
لم تعجل به من حبک نصیبا
سه شنبه چهارم مرداد 1390
یاداشت میهمان
سلام
اظهار لطف برخی از رفقا در قسمت نظرات و گاهی مواقع نظراتی را که می نویسند از اصل متن بهتر و قوی تر هست متن زیرا نویسنده وبلاگ ملاقات در ثانیه های مجازی نوشتن که دوست داشتم دوستان هم بخونن:
حضرت مولانا فرمود:
موسی و فرعون در هستی توست
بایداین دوخصم را در خویش جست..
انسان را دو جنبه است که:«فالهمها فجورها و تقواها»(شمس/۸)از دو جنبه خودخواه وحقیقت خواه؛ وانسان بین این قابلیت آزادشده است٬مولوی گفت:
رگ رگ است این آب شیرین آب شور
در خلایق می رود تا نفخ صور....
چون دوکشش که هر کدام هفتاد نوع کشش تحت پوشش دارندوامام راحل«ره» درکتاب خودجنود عقل وجهل به تفصیل از این معماپرده برداشته است.انسان در بین دو مجموعه وسیع از کشش های مساوی و مختلف الجهت معلق ودر حالت بی وزنی است.انسان میان اقیانوس جبر علت و معلول آزاد شده است.
اول هم«فجور»را فرمود وسپس «تقوی»،به این دلیل که آدم هافاجرند،مگر آنكه دليري ورزند و قهرمانانه از فجور عبور و سلوك كنندتا به«تقوی»برسند،توليد نور رنج آور و زحمت آفرين است و الا همه جا و همه چيزتاريك است.
اقتضاء فرعون منشی انسان براین است که هر آنچه را که می بیند٬می شنود و لمس می کندو...را«حقیقیت»بداند و همه چیزرا مغلوب خود بخواهد و اساسآ«لذت»رااصل اولی و آخری خود فرض کند٬اسيران كمند«حواس پنج گانه»ظاهري در حلقه فجورند ومجذوبان جذبه باطني و عقل در دايره تقوي ونور..
از حافظ بشنویم:
ساقیا جام دمادم ده که درسیر طریق
هرکه عاشق وش نیامد در نفاق افتاده بود
.....................................
(فجور یعنی سوراخ های قابل نفوذ روح و روان وشخصیت آدمی که می تواند خود حقیقت خواهش را به اضمحلال بکشاند)
جمعه هفدهم تیر 1390
فرعون

همه ما فرعون های هستیم بامصر های کوچک
پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1390
ابن حر مختارنامه را بهتر بشناسیم
سلام
در این قسمت مختارنامه شخصیتی محور بود به نام ابن حر ولی من اول تطبیق ندادم چرا که اولا شخصیتش در قالب یک اوباش و باچهره جوان نمایش داده بود که با توجه به جایگاه ابن حر و شخصیت او مطابقت نداشت به هر حال او یکی از کسانی هست که جزء زیانکاران تاریخ بوده ، قبلا درکتاب آنان که جا مانده اند را جع به او مختصری نوشته بودم که خواندنش خالی از لطف نیست.
عبيدالله بن حر جعفي، از اشراف، شجاعان و شعراي معروف کوفه بود و در گروه پيروان عثمان قرار داشت. او پس از قتل عثمان، کوفه را به قصد شام ترک کرد و در کنار معاويه جاي گرفت و با سپاه او در جنگ صفين شرکت جست. وي پس از شهادت حضرت علي عليهالسلام، به کوفه بازگشت.

ابنحر، در منزل بنيمقاتل با کاروان امام حسين عليهالسلام مواجه شد. حضرت نخست حجاج بن مسروق را به منظور همراهي و ياري، نزد او فرستاد؛ اما عبيدالله بن حر به فرستادهي امام جواب رد داد و گفت:به خدا سوگند! از کوفه بيرون نيامدم جز آن که اکثر مردم، خود را براي جنگ مهيا ميکردند و براي من، کشته شدن حسين عليهالسلام حتميگرديد. من توانايي ياري او را ندارم و اصلا دوست ندارم که او مرا ببيند و نه من او را.
پس از بازگشت حاجيان از مکه، امام خود به همراه چند تن ازيارانش به نزد عبيدالله رفت و پس از سخنان آغازين، به وي چنين فرمود:
ابن حر! مردم شهرتان به من نامه نوشتهاند که همهي آنان به ياري من اتحاد نموده و پيمان بستهاند و از من درخواست کردهاند که به شهرشان بيايم؛ ولي واقع امر بر خلاف آن چيزي است که ادعا کردهاند. تو در دوران عمرت، گناهان زيادي مرتکب شدهاي. آيا ميخواهي توبه کني تا گناهانت پاک گردد؟
ابنحر چون چگونگي آن را جوياشد، امام فرمود:
فرزند دختر پيامبر را ياري کن و در رکابش بجنگ.
ابنحر گفت: به خدا قسم! کسي که از تو پيروي کند، به سعادت ابدي نائل ميگردد؛ ولي من احتمال ميدهم که ياريام به حال تو سودي نداشته باشد؛ زيرا در کوفه براي شما ياوري نيست. به خدا سوگندت ميدهم که از اين کار معافم دار؛ زيرا نفس من به مرگ راضي نيست و من از مردن سخت گريزانم. اينک اسب معروف خود «ملحقه» را به حضورت تقديم ميدارم؛ اسبي که تاکنون هر دشمني را تعقيب کردهام، به او رسيدهام و هيچ دشمني نيز نتوانسته است به من دست يابد. شمشير از من را نيز بگير؛ همانا آن را به کسي نزدم جز آن که مرگ را بر آن تشخيص چشانيدهام.
امام در برابر سخن نسنجيده و نابخردانه ابنحر چنين فرمود: حال که در راه ما از نثار جان دريغ ميورزي، ما نيز به تو و به شمشير و اسب تو نياز نداريم، زيرا که من از گمراهان نيرو نميگيرم. تو را نصيحت ميکنم همانگونه که تو مرا نصيحت نمودي؛ تا ميتواني خود را به جاي دور دستي برسان تا فرياد ما را نشنوي و کارزار ما را نبيني؛ فوالله لا يسمع و اعيتنا احد و لا ينصرنا الا اکبه الله في نار جهنم، به خدا سوگند! اگر صداي استغاثهي ما به گوش کسي برسد و به ياريمان نشتابد، خداوند او را در آتش جهنم خواهد افکند..
گر چه عبيدالله بن حر، امام را در منزل بنيمقاتل ترک کرد، اما حسرت و پشيماني ابدي بر باقي ماندهي عمرش سايه افکند و زندگياش را قرين تأسف و ماتم ساخت و حتي در سرودههاي آهنگ ندامت و حسرت پديدار گشت؛
فيالک حسرة ما دمت حيا
تردد بين صدري والتراقي
حسين حين يطلب بذل نصري
علي اهل الضلالة و النفاق
و لو اني او اسيه بنفسي
لنلت کرامة يوم التلاق
آه از حسرتي که تا زندهام در ميان سينه و گلويم در جريان است.
آنگاه امام حسين براي برانداختن اهل گمراهي و نفاق، از من ياري طلبيد.
اگر آن روز جانم را بري يارياش مينهادم، روز قيامت به کرامت و جايگاه والا دست مييافتم.
ابنزياد او را به کاخ فرا خواند و ابن حر با هر تدبيري که بود توانست از دستش بگريزد. او سرانجام خود را به کربلا رسانيد و در مقابل قبر مطهر امام حسين عليهالسلام ايستاده و قصيدهي معروف خود را - که بيش از چهارده بيت آن در دست نيست - سرود. بعضي از ابيات آن از اين قرار است:
فرماندهي خيانتکار، فرزند خيانت پيشه به من ميگويد: چرا تو با آن شهيد، فرزند فاطمه جنگ نکردي؟
آري، پشيمانم که چرا او را ياري نکردهام؛ بلي هر شخصي که (به موقع) توفيق نيابد، پشيمان خواهد گرديد.
من از اين که از حاميانش نبودهام، حسرتي در خود احساس ميکنم که هرگز از من جدا نخواهد شد.
خدا روان کساني را که در نصرتش کمر همت بستهاند، از باران (رحمت خويش) همواره سيراب سازد.
حال که بر مزار و جايگاه آنان ايستادهام، اشکم ريزان است و نزديک است جگرم پاره شود.
عبيدالله بن حر، پس از مرگ يزيد و فرار ابنزياد از شهر کوفه، با قيام مختار همصدا شد و به همراه گروهي به مدائن رفت؛ ولي سپس درکنار مصعب بين زبير با مختار جنگيد. پس از مدتي مصعب به او مظنون شد و او را حبس کرد و مدتي بعد، با شفاعت گروهي از قبيلهي مذحج، وي را آزاد ساخت.ابنحر، پس از آزادي به عبدالملک مروان پيوست و چون به کوفه آمد، شهر را در دست کارگزاران ابنزبير ديد. او مورد تعقيب خصم قرار گرفت و با بدني مجروح بر کشتي سوار شد تا از فرات عبور کند. وي براي فرار از اسارت، خود را در آب انداخت و کشته شد. مورخان، مرگ او را درسال 68 قمري نوشتهاند. گويند مصعب بن زبير بدن عبيدالله بن حر را بر دروازهي کوفه آويخت.
