تبليغاتX
دست نوشته های یک احمد - آخرين ستاره

دوشنبه بیست و دوم آذر 1389

آخرين ستاره

آخرين ستاره 
سفر پدرم كه شروع شد، يك ماهم بود. مادرم، شب‌ها برايم لالايي مي‌گفت و من ستاره‌ها را مي‌شمردم، عمه‌ام، مهربان‌ترين عمة دنيا بود. نمازش كه تمام مي‌شد، مي‌آمد كنار گهواره من و موهايم را نوازش مي‌كرد. دست‌هايش بوي ياس مي‌دادند؛ و من سعي مي‌كردم با بوي ياس دست‌هاي عمه، به خواب بروم. پدرم كه بود؟ ... مهربان‌ترين پدر دنيا! وقتي كنارم مي‌نشست و به چشم‌هايم خيره مي‌شد، توي چشم‌هايم آسمان آسمان ستاره بود و من يكي از پرنورترين و قشنگ‌ترين ستاره‌ها را براي خودم انتخاب مي‌كردم. پدرم حرف‌هاي عجيبي مي‌زد. از خدا مي‌گفت و تنهايي. آن قدر حرف‌هايش عجيب بود كه هيچ وقت نتوانستم براي مادر تعريفشان كنم؛ اما مي‌فهميدم، مي‌دانستم كه مي‌فهميدم. اگر نمي‌فهميدم، پدرم حرف‌هاي عجيبش را به من نمي‌گفت. خواهرم، قصه‌هاي عمو را برايش تعريف مي‌كرد، با زبانش، لب‌هايش را تر مي‌كرد: «صبر كنيد... خودم به عمو «عباس» مي‌گويم كه برود و آب بياورد...» لبخند زدم و برايش دست تكان دادم. مرا كه ديد مشك خالي آب را برداشت و به طرفم آمد. صورتم را بوسيد و رو به بچه‌ها گفت: «بچه‌ها!... اين يك ذره آب مشك هم براي «علي‌اصغر»». و بچه‌ها كه سر تكان دادند، خنكي قطره‌هاي آب را روي لب‌هايم حس كردم. خواهرم كه رفت، بچه‌ها دوباره كز كردند و خيره شدند به حصيرهاي كهنه‌اي كه كف خيمه پهن شده بود. لب‌هايم خشك شده بودند و حتي زبانم هم نمي‌توانست لب‌هايم را تر كند. نمي‌دانم چرا مادرم كاري نمي‌كرد و فقط نگاهم مي‌كرد. 
شايد هم عمو هنوز برنگشته بود و آب نياورده بود. انگار زياد لب‌هايم را باز و بسته كردم، چون مادرم دست و پايش را گم كرد و كنارم ايستاد. زد پشت دستش و به چشم‌هاي گردشدة بچه‌ها نگاه كرد. آنها سرشان را پايين انداختند. سعي كرد شيرم بدهد، نتوانست... گريه‌ام گرفته بود. كاش سعي نمي‌كرد شيرم بدهد؛ چون تشنگي‌ام بيشتر شد. سر و صداي اسب‌ها و شميرها را از بيرون خيمه مي‌شنيدم. خواهرم آمد. گريه‌ام را تمام كردم و مثل بقيه بچه‌ها خيره شدم به خواهرم، سكينه. چهره‌اش با هميشه فرق داشت. سكوتش، نگرانم كرد. دستش خالي بود. مشك آب را نياورده بود. گفتم شايد خود عمو مي‌خواهد مشك را بياورد تا بيشتر ذوق زده بشويم... اما انگار... انگار خواهرم عوض شده بود. ناگهان بغضش تركيد و اشك‌هايش فرو ريختند. «عمو... بچه‌ها! پيش بابا... حرفي از تشنگي نزنيد... چون عمو...!» پدر بغلم كرد و صورتش را به صورتم چسباند و آهسته چيزي گفت. حرفش را نفهميدم، به اسمان چشم‌هايش نگاه كردم. ستاره‌ام را پيدا كردم؛ از هميشه پرنورتر شده بود. انگار روي دريا، شناور شده بود... لبخندي زدم و دست‌هاي كوچكم را بالا آوردم تا چشم‌هاي پدر را لمس كنم. دست‌هايم نرسيدند... فهميد. صورتش را نزديك آورد و چشم‌هايش را بست. آهسته آهسته قدم برمي‌داشت و از خيمه دور مي‌شديم. نمي‌دانم مرا كجا مي‌برد. اما نگاهش آرامم مي‌كرد. تشنگي را فراموش كرده بودم و به ستاره‌ام كه حالا، بيشتر در دريا شناور شده بود و دريا هر لحظه بزرگ‌تر مي‌شد، خيره شده بودم. نمي‌دانم چه شد. تيزي چيزي را كه پوست گلويم را ـ انگار ـ خراشيده بود، حس كردم. گلويم سوخت... لبخند از صورت پدرم رفت. ايستاد. خيره شده به من. سعي كردم با دست‌هايم، راه گلويم را باز كنم؛ نشد... نفسم بند آمده بود... اما بيشتر نگران پدر بودم. فكري مثل برق از ذهنم گذشت. شايد لبخندم... شايد لبخندم مي‌توانست آرامش كند... لبخند زدم و برق اشك را كه در چشم پدر ديدم، چشم‌هايم بسته شدند... و آرام شدم... انگار صداي فرشته‌ها را مي‌شنيدم كه نرم و آرام، درست مثل مادرم لالايي مي‌خواندند... و بعد... سبك شدم... وانگار پرواز مي‌كردم...
نوشته شده توسط احمد خسروی در 9:49 |  لینک ثابت   •